غزل شمارهٔ ۲۰۱۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم
گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم
اجزای سنگ هم ز شرر بال میکشد
من بیخبر ز ننگ فسردن نسوختم
شاید پیام یأس به گوش تو میرسد
داغم که چون سپند به شیون نسوختم
جمعیتی ذخیرهٔ دل داشتم چو صبح
از یک نفس تلاش، چه خرمن نسوختم
بوبی نبردم از ثمر نخل عافیت
تا ربشهٔ نفس به دویدن نسوختم
افروختم به آتش یاقوت شمع خویش
باری به علت رگ گردن نسوختم
در دشت آرزو ز حنابندی هوس
رنگی نیافتم که به سودن نسوختم
مشکل که تابد از مژه بیرون نگاه شرم
گشتم چراغ و جز ته دامن نسوختم
شرم وفا به ساز چراغان زد از عرق
با هر فتیلهای که چو روغن نسوختم
دوری به مرگ هم ز بتان داشت سوختن
مردم که مردم و چو برهمن نسوختم
بیدل نپختم آرزوی مزرع امید
کاخر ز یأس سوخته خرمن نسوختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حسرت و یأس خود سخن میگوید و به احساس سوختن و نبودن محبوب اشاره میکند. او میگوید که هرچند در اطرافش آتش و شعلۀ عشق در حال سوختن است، اما او بهخاطر عدم وجود محبوبش نسوخته است. در ادامه، از ناتوانی خود در بیان احساسات و آرزوهایش سخن میگوید و اشاره میکند که امیدی در دلش باقی نمانده. شاعر در نهایت بیان میکند که گرچه دیگران با عشق و وفاداری سوختهاند، او همچنان در ناامیدی خود به سر میبرد.