غزل شمارهٔ ۲۰۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به عشقت گر همه یک داغ سامان بود در دستم
همان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم
درینگلشن نه گل دیدم نه رمز غنچه فهمیدم
ز دل تا عقده وا شد چشم حیران بود در دستم
ز غفلت ره نبردم در نزاکتخانهٔ هستی
ز نبضم رشتهواری زلف جانان بود در دستم
به هر بیدستگاهی گر به قسمت میشدم قانع
کف خود دامن صحرای امکان بود در دستم
ندامت داشت یکسر رونق گلزار پیدایی
چوگل آثار شبنم زخم دندان بود در دستم
به بالیدن نهال محنتم فرصت نمیخواهد
ز پا تا میکشیدم خار پیکان بود در دستم
پی تحصیل روزی بسکه دیدم سختی دوران
به چشمم آسیا گردید اگر نان بود در دستم
جنون آوارهٔ دیر و حرم عمریست میگردم
مکاتیب نفس پر هرزه عنوان بود در دستم
کفی صیقل نزد سودن دین هنگامهٔ عبرت
به حسرت مردم و آیینه پنهان بود در دستم
درین مدتکه سعی نارسایم بال زد بیدل
همین لغزیدن پایی چو مژگان بود در دستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و حسرت شاعر نسبت به آن میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند انگشتر سلیمان و زخم دندان گل، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او به سختیهای زندگی و غفلت از زیباییهای آن اشاره میکند و در عین حال از ناتوانی در درک عشق و زندگی شکایت میکند. در نهایت، شاعر به حالتی از جنون و آوارگی در جستجوی عشق میرسد و حسرت و ناامیدی را در کلماتش منعکس میکند. این شعر نمادی از تلاش برای یافتن معنا در زندگی و عشق است.