غزل شمارهٔ ۲۰۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم
مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم
صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود
زین گلستان به غبار ندمیدن رفتم
تا به مقصد بلدم گشت زمینگیری عجز
همه جا پیشتر از سعی رسیدن رفتم
نبض جهدم شرر کاغذ آتش زده است
یک مژه راه به صد چشم پریدن رفتم
چون هلالم چقدر نشئهٔ تسلیم رساست
سرکشی داغ شد از بس به خمیدن رفتم
شور این بزم جنون خیره دماغی میخواست
دل نپرداخت به افسانه شنیدن رفتم
این شبستان به چراغان هوس یمن نداشت
که به صد چشم همان داغ ندیدن رفتم
یأس بر حیرت حال گهرم میگرید
قطرهای داشتم از یاد چکیدن رفتم
سیر گلزار تمنای تو طاووسم کرد
غوطه در رنگ زدم تا به پریدن رفتم
بیدل آندم که به تسلیم شکستم دامن
تا در امن به پای نرسیدن رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات و تجربیات خود را از تلاش و ناکامی در رسیدن به عشق و جذابیت های زندگی بیان میکند. او به توصیف تلاشهای بیپایانش برای رسیدن به محبوب میپردازد، اما هر بار با موانع و ناامیدی روبهرو میشود. او از عشقی که به تسلیم و عجز منجر شده، سخن میگوید و تصویرهایی از زیبایی و رنگارنگی عشق و آرزوها را ترسیم میکند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که علیرغم تمام کوششها، به هدف و آرامش واقعی نرسیده است.