غزل شمارهٔ ۲۰۳۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش گستاخ به نظارهٔ جانان رفتم
جلوه چندان به عرق زد که به توفان رفتم
سیر این انجمنم آمد و رفت سحراست
یک نفس نامده صد زخم نمایان رفتم
فیض عریان تنیام خلعت صحرا بخشید
جیب شوق آنهمه وا شد که به دامان رفتم
بی نشانی اثرم آینهٔ بوی گلم
رنگ شد کسوت من کاینهمه عریان رفتم
بیش ازین سعی زمینگیر خموشی چه کند
تا به جایی که نفس ماند ز جولان رفتم
فکر خود بود همان خلوت تحقیق وصال
تا به دامان تو از راه گریبان رفتم
چقدر کاغذ آتش زدهام داغ تو داشت
که ز خود نیز به سامان چراغان رفتم
تپش دل سحری بوی گلی میآورد
رفتم از خویش ندانم به چه عنوان رفتم
بایدم تا ابد از خود به خیالش رفتن
یارب از بهر چه آنجا من حیران رفتم
نگهدیدهٔ قربانیام از شوق مپرس
سر آن جلوه رهی داشت که پنهان رفتم
جرأت پا نپسندید طواف چمنش
حیرتم رنگ ادب ریخت به مژگان رفتم
خجلت نشو و نمایم به عدم یاد آمد
رنگ ناکرده گل از چهرهٔ امکان رفتم
پای پر آبله شد دست تأسف بیدل
بسکه از وادی امید پشیمان رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخن از دلدادگی و عشق است، که راوی در کوششی مستمر به سوی محبوب میرود. او از دیدن جلوههای محبوب ذوقزده میشود و مسیری پر از درد و رنج را طی میکند. در این سفر عاشقانه، احساسات و عواطف عمیق خود را به تصویر میکشد؛ مانند زخمهای ناشی از دوری و تمنا، و احساسی از عریان بودن و بینشانی در میان جمع. او به تجارب خوب و بد خود اشاره میکند، از جمله اندوه و خوشحالی، و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و جستجوی محبوب، اصلیترین هدف زندگیاش است. در این راه، او همواره به یاد محبوب است و بازخوردهای روحی و جسمی ناشی از این عشق را توصیف میکند.