غزل شمارهٔ ۲۰۴۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
شب از رویت سخنهایی بهار اندوده میگفتم
زگیسو هرکه میپرسید مشک سوده میگفتم
وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کمظرفی
ز خود چون صفر اگر میکاستم افزوده میگفتم
خرابات حضورم گردش چشم که بود امشب
که من از هر چه میگفتم قدح پیموده میگفتم
گذشت از آسمان چون صبح گرد وحشتم اما
هنوز افسانهٔ بال قفس فرسوده میگفتم
ندامت هم نبود از چارهکاران سیهکاری
عبث با اشک درد دامن آلوده میگفتم
جنونکرد وگریبانها درید از بند بند من
دو روزی بیش ازین حرفیکه لب نگشوده میگفتم
ز غیرت فرصت ذوق طلب دامنکشید از من
به جرم آنکه حرف دست برهم سوده میگفتم
نواهای سپند من عبث داغ تپیدن شد
به حیرتگر نفس میسوختم آسوده میگفتم
گه از وحدت نفس راندم،گه ازکثرت جنون خواندم
شنیدن داشت هذیانیکه من نغنوده میگفتم
سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل
به خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده میگفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر از احساسات عمیق و اندوهگین خود سخن میگوید. او به شب و زیباییهای آن اشاره میکند و از دلتنگی خود نسبت به عشق و وفا میگوید. ناامیدی و درد در کلامش مشهود است، زیرا به فقدان احساسات حقیقی و بیوفایی دیگران اشاره میکند. شاعر از بیتوجهی به احساسات خود و سرخوردگیاش میگوید و میافزاید که با وجود تمام زحمتها و دردهایی که متحمل شده، هنوز در درونش چیزهایی باقی مانده که درباره آنها سخن میگوید. او همچنین از خفقان و افکار جنونآلودش یاد میکند و در نهایت به پشیمانی از معانی بیفایدهای که بیان کرده، اشاره دارد.