غزل شمارهٔ ۲۰۶۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم
هزارگل به بغل داشتم بهار نکردم
جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزهدویها
به این کمند رسا یک دو چین شکار نکردم
نساختم به تنک رویی از تعلق دنیا
به قطع وهم دم تیغی آبدار نکردم
ز دست سوده نجستم علاج رنگ علایق
به درد سر زدم و صندل اختیار نکردم
وفا به عبرت انجام کار، کار ندارد
ز شرم میکشی اندیشهٔ خمار نکردم
جهان ز جوش دل آیینه خانه بود به چشمم
گذشتم از نفس و هیچ جا غبار نکردم
غبار جلوهٔ امکان گرفت آینهٔ من
ولی چه سودکه خود را به خود دچار نکردم
ز سیر این چمنم آب کرد غیرت شبنم
که هرزه تار نگه را عرق سوار نکردم
هوای صحبت دلمردگان نخواند فسونم
دماغ سوخته را شمع هر مزار نکردم
درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل
که طوف سوخته جانان لالهزار نکردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این قصیده به افکار عمیق شاعر درباره گذر زمان و تجربههای تلخ میپردازد. شاعر میگوید که با وجود گذشت عمر و دلشکستگی، احساساتش را پنهان کرده و از دنیا و تعلقات آن دوری کرده است. او به تکرار میگوید که از دنیای پر از افسوس دوری کرده و هرگز خود را در شرایط نامناسب غرق نکرده است. همچنین، به فکر و عبرت از گذشتهاش اشاره میکند و حسرتهایی از عدم ارتباط با دیگران و عدم لذت بردن از لحظات زندگی را به تصویر میکشد. در نهایت، او از درد و سوختگی ناشی از عشق و ارتباطات گمشده یاد میکند و به نوعی دلتنگی و ناامیدی در ارتباط با زندگی و دنیا را بیان میکند.