نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون حباب آن دم که سیر آهنگ این دریا شدم

درگشاد پردهٔ چشم از سر خود وا شدم

عرصهٔ آزادی از جوش غبارم تنگ بود

بر سر خود دامنی افشاندم و صحرا شدم

معنیم از شوخی اظهار آخر لفظ توست

بسکه رنگ باده‌ام بی‌پردهٔ مینا شدم

در فضای بیخودیها پی به حالم بردنست

هر کجا سرگشته‌ای گم گشت من پیدا شدم

هر بن مویم تماشاخانهٔ دیدار بود

عاقبت صرف نگه چون شمع سرتا پا شدم

خامشیهایم جهانی را به شور دل‌ گرفت

آخر از ضبط نفس صبح قیامت زا شدم

ای خوش آن وحدت‌ کزو نتوان عبارت باختن

می‌زند کثرت ز نامم جوش تا تنها شدم

داغ نیرنگم‌، مپرس از مطلب نایاب من

جست‌وجوی هر چه کردم محرم عنقا شدم

شمع سیر انجمن‌ها در گداز خویش داشت

هر قدر از پیکر من سرمه شد بینا شدم

ماضی و مستقبل من حال‌ گشت از بیخودی

رفتم امروز آنقدر از خود که چون فردا شدم

فقر آخر سر ز جیب بی‌نیازی‌ها کشید

احتیاجم جوش زد چندانکه استغنا شدم

گرچه بیدل شیشهٔ من از فلک آمد به سنگ

اینقدر شد کز شکستن یک دهن‌گویا شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس آزادی و تحرر را تجربه می‌کند. او با توصیفاتی زیبا از حباب و دریا، به بیان حالاتی از خود می‌پردازد که در آن غرق در بی‌خودی و عشق است. شاعر می‌گوید که در فضای گمگشتگی خود را پیدا کرده و هر گوشه وجودش مملو از زیبایی و دیدارهاست. او به وحدتی اشاره می‌کند که توانایی بیان آن را ندارد و از داغ نیرنگ‌ها و جستجوی مفاهیم عمیق سخن می‌گوید. در نهایت، به تحولاتی درون خود اشاره می‌کند که او را از فقر به غنای روحی رسانده، و با وجود مشکلات، به درک و آگاهی جدیدی دست یافته است.