نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۹۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باغ هستی نیست جز رنگی‌ که‌ گرداند عدم

ما و این پرواز تا هر جا پَر افشاند عدم

چون سحر نشو و نماها یک‌قلم سازِ هواست

زین چمن بیش از نفس دیگر چه رویاند عدم

گرد وهمی آشیان در بال عنقا بسته‌ام

آه از آن روزی ‌که بر ما دامن افشاند عدم

خواه‌ عشرت‌، خواه‌ غم‌، خواهی‌ خزان، خواهی بهار

هرچه پیش آید وجود است آنچه پس مانَد عدم

قاصد مُلک خیالم از تک و پویم مپرس

هرکجایم می‌فرستد بازمی‌خوانَد عدم

خلوتِ تنزیه و این سامان ‌کدورت‌حیرت است

گرد ما عمری است از خود دور می‌راند عدم

یک نَفَس اظهار و یک عالم غبار ما و من

چشم‌ ما زین بیشتر دیگر چه پوشاند عدم

مرگ هم از فتنهٔ خُلد و جحیم آسوده نیست

کاش این‌ گردی‌ که ما داریم بنشاند عدم

ما و من چیزی نکرد انشا که باید فهم ‌کرد

می‌ نویسد هستی‌ام سطری ‌که می‌خواند عدم

همچو بوی‌ گل ز نقد ما فناسرمایگان

هم ز خود گیرد شمار آنچه بستاند عدم

گفتگو بسیار دارد آن دهانِ بی‌نشان

هوش معذور است اینجا تا چه فهمانَد عد‌م

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست

گر همه هستی‌ شود چیزی نمی‌داند عدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مفهوم عدم و هستی پرداخته و بیان می‌کند که زندگی و جهان ما تنها رنگ و جلوه‌ای از عدم است. شاعر با استفاده از تصاویری همچون پرواز، سحر و چمن، به ناپایدار بودن هستی اشاره می‌کند و از حالاتی چون شادی و غم سخن می‌گوید که در نهایت همگی به عدم منتهی می‌شوند. او به عمق وجود انسانی و تنهایی‌اش اشاره کرده و بر این نکته تأکید دارد که در نهایت، همگی ما تنها جزئی از این عدم هستیم. وجود ما زودگذر و فانی است و هیچ چیز در واقع ثابت نیست. به عبارتی این شعر ناپایداری زندگی و غیاب حقیقت را به تصویر می‌کشد.