غزل شمارهٔ ۲۱۱۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سحر کیفیت دیدار از ایینه پرسیدم
به حیرت رفت چندانی که من هم محو گردیدم
به ذوق وحشتی از خود تهی کردم جهانی را
جنون چندین نیستان کاشت تا یک ناله دزدیدم
به عریانی خیالم ناز چندین پیرهن دارد
سواد فقر پروردهست یکسر در شب عیدم
ز افسون نفس بر خود نبستم تهمت هستی
شعاعی رشته پیدا کرد بر خورشید پیچیدم
ندامت در خور گل کردن آگاهی است اینجا
کف افسوس گردید آنقدر چشمی که مالیدم
نی این محفلم از ساز عیش من چه میپرسی
به صد حسرت لبی وا کردم اما ناله خندیدم
به شوخی گردشی از چشم تصویرم نمیآید
که من در خانهٔ نقاش پیش از رنگ گردیدم
ز آتش گل نکرد افسانهٔ یأس سپند من
تپیدن با دلم حرف وداعی داشت نالیدم
نه آهنگی است نی سازم نه انجامی نه آغازم
به فهم خویش مینازم نمیدانم چه فهمیدم
اگر خود را تو میدانم و گر غیر تو میخوانم
به حکم عجز حیرانم چه تحقیق و چه تقلیدم
چراغ حسرت دیدار خاموشی نمیداند
تحیر ناله بود اما من بیهوش نشنیدم
ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل
به رنگی رفتهام از خود که پنداری خرامیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است از بیدل دهلوی که در آن شاعر به تأمل در دیدار و جستجوی خود میپردازد. او از کیفیت دیدار از آینه صحبت میکند و به حیرت و شگفتی خود اشاره دارد. شاعر با نگاهی عمیق به درون خود، از احساسات متضاد، همچون عشق و اندوه، سخن میگوید. او به عریانی افکار و احساساتش اشاره دارد و از عدم توانایی برای درک دقیق وضعیت خود گله میکند. در انتها، او به احساس ندامت و حسرت بر عدم دستیابی به حقیقت صحبت میکند و به حالت سردرگمی و بیهویتی خود در این مسیر تأکید میکند. این شعر به زیبایی تأملات عمیق شاعر را در مورد وجود و تجربههای زندگی منعکس میکند.