غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
میام به ساغر اگر خشک شد خمار ندارم
خزانگمست به باغیکه من بهار ندارم
هوس چه ریشه کند در زمین شرم دمیدن
چو تخم اشک عرق واری آبیار ندارم
محبت از دل افسردهام به پیش که نالد
قیامت است که من سنگم و شرار ندارم
به حیرتم چه کنم تحفهٔ نوید وصالش
نگه بضاعتم و غیر انتظار ندارم
به بحر عشق چه سازند زورق طاقت
کنارجو ست طلب ، لیک منکنار ندارم
کرم کنی اگرم قابل کرم نشناسی
که خاک تا نشوم شکر حقگذار ندارم
تو خواه سر خط گبرم نویس خواه مسلمان
نگینِ بیحِسَم ، از هیچ نقش عار ندارم
ز سحرکاری نیرنگ عشق دم نتوان زد
برون نجستهام از خلوتیکه بار ندارم
مگر کند غم نایابیام کدورتی انشا
سراغم از که طلب میکنی غبار ندارم
فتادهام به خم و پیچ عبرتیکه مپرسید
برون بحر شنا دارم اختیار ندارم
دگر میفکنم ای وهم در گمان تعین
که من اگر همه غیرم به غیر یار ندارم
حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست
بجز خمی که به دوش من است بار ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسی و غمانگیز بیانگر ناتوانی انسان در عشق و جدایی است. شاعر به خمار و بیحالی خود اشاره میکند و از فقدان عشق و محبت سخن میگوید. او احساس میکند که در دنیای بدون عشق، زندگی یکنواخت و بیمعنا است. شاعر از درد و غم خود گلهمند است و تلاش میکند در فضایی پر از عشق و احساس زنده بماند، اما به نظر میرسد که از آن دور است. همچنین اشاره به تمایز میان نشانههای ظاهری عشق و حس واقعی آن میکند و میگوید که تنها یک عشق حقیقی میتواند او را از این وضعیت نجات دهد. در نهایت، او به اشتباهات و سؤتفاهمات خود در این مسیر اشاره دارد و نشان میدهد که علیرغم تمامی تلاشها، همچنان در جستجوی عشق واقعی است.