غزل شمارهٔ ۲۱۶۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارم
توان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم
به سعی بازوی تسلیم در محیط توکل
شناورم به امید کرانهای که ندارم
به رنگ شعلهٔ تصویر سخت بی پر و بالم
چها نسوختهام از زبانهای که ندارم
هزار چاک دل آغوش چیدهام به تخیل
هواپرست چه گیسوست شانهای که ندارم؟
به چاره سازی وهم تعلقم متحیر
مگر جنون زند آتش به خانهای که ندارم
فسونکمند هوس نیست بیبضاعتی من
کسی کلاغ نگیرد به دانهای که ندارم
به عزم بیجهتی گم نکردهام ره مقصد
خطا ندوختهام بر نشانهای که ندارم
دگر چه پیش توان برد در ادبگه نازش
به غیر آینه بودن بهانهای که ندارم
لوای فتنه کشیدهست تا به دامن محشر
نفس شمار دو ساعت زمانهای که ندارم
فغان که بست به بالم هزار شعله تپیدن
نشیمنی که نبود آشیانهای که ندارم
اگر به دیر کبابم، وگر بهکعبه خرابم
من کشیده سر از آستانهای که ندارم
ز یأس بیدلیام گل نکرد شوخی آهی
نفس چه ریشه دواند ز دانهای که ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساساتی عمیق و حسرتآلود را بیان میکند. شاعر از نداشتن چیزهای مهم در زندگیاش سخن میگوید و به شدت دلتنگی و ناامیدی خود را ابراز میکند. او به انتظارات و امیدهایش که به حقیقت نپیوستهاند، اشاره میکند و نشان میدهد که به دنبال چیزهایی میگردد که هیچگاه در دسترسش نبودهاند. همچنین، از مبارزه با احساسات و آرزوهای ناکام سخن میگوید و به نوعی، تلاش میکند تا با این فقدان و ناامیدی کنار بیاید. در نهایت، شاعر به بیجهتی و سرگشتگی خود در زندگی اشاره میکند و حس میکند که هیچگاه به مقصدی که میخواهد نرسیده است.