غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرم
چو صبح تا نفس از دل به لب رسد پیرم
هنوز جلوهٔ من در فضای بیرنگیست
خیالم و به نگه کردهاند زنجیرم
کسی به هستی موهوم من چه پردازد
که همچو خواب فراموش ننگ تعبیرم
ز فرق تا به قدم حیرتم نمیدانم
گشودهاند به رویکه چشم تصویرم
چو اخگرم بهگره نیست غیر خاکستر
تبم اگر شکند سر به سر تباشیرم
چه نغمه داشت نی تیر او که در طلبش
چو رنگ میرود از خویش خون نخجیرم
سیاهبخت محبت بهارها دارد
به هند نازفروش سوادکشمیرم
نگاه دیدهٔ آهوست وحشتی که مراست
به روز هم نتوان کرد قطع شبگیرم
چو جاده رنگ بنای مرا شکستی نیست
به خشت نقش قدمکردهاند تعمیرم
مپرس ز آتش شوق که داغم ای ناصح
که چون سپند مبادا به ناله درگیرم
من آن ستمزده طفلمکه مادر ایام
به جام دیدهٔ قربانی افکند شیرم
چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل
که من ز خویش روم گر کشند تصویرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این بیتها بیانگر احساس عمیق ناتوانی و افسردگی شاعر هستند. او از ضعف روحی و جسمی خود میگوید و تأکید میکند که زندگیاش به قدری بیثمر و بیمعناست که مانند خواب فراموششدهای به نظر میرسد. شاعر از حس گمگشتی و حیرت در وجود خود صحبت میکند، و از عشق و محبت که باعث درد و رنجش شده، سخن میگوید. او به تصویر خود در آینه و احساس تنهایی و محرومیتی که دارد، اشاره میکند و در نهایت، حس میکند که نمیتواند به خویشتن واقعیاش دست یابد. این شعر به نوعی بازتابی از درد و اندوه ناشی از ناکامیهای عاطفی و ضعف روحی است.