غزل شمارهٔ ۲۱۸۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمیباشد تهی یک پرده از آهنگ تسخیرم
زهستی تا عدم پیچیده است آواز زنجیرم
چو خاکستر شوم، داغم به مرهم آشنا گردد
گداز خویش دارد چون تب اخگر تباشیرم
جبین از آستان سینه صافان برنمیدارم
چو حیرت آب این آیینهها کردهست تسخیرم
چرا صیاد چیند دامن ناز از غبار من
که چون آبگهر رنگی ندارد خون نخجیرم
دم پیری سواد ناامیدی کردهام روشن
غبار زندگی چون مو نمودارست ازین شیرم
ببینم تا کجا تسکین رسد آخر به فریادم
درین محفل نفس عمریست از دل میکشد تیرم
غباری هم ز من پیدا نشد در عرصهٔ امکان
جهان آیینه و من مردهٔ یک آه تاثیرم
فلک صد سال میباید که خم بر گردنم بندد
به این فرصت که تا سر در گریبان بردهام سیرم
ز بس دارد دماغ همتم ننگ گرفتنها
اگرتا حشر گم باشم سراغ خود نمیگیرم
دم عیسی سحر در آستین کلک نقاشی
که پرواز نفس دارد به یادش رنگ تصویرم
فنای جسم میگوبند حشری درکمین دارد
خجالت مزد ناکامی به مردن هم نمیمیرم
تب و تاب نفس صید کشاکش داردم بیدل
گرفتارم نمیدانم به دست کیست زنجیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درونی شاعر است که درگیر تضادهای زندگی و احساس تنهایی و ناامیدی خود است. شاعر به تصاویر طبیعت و عواطف انسانی اشاره میکند، از جمله احساس سنگینی و زنجیرهایی که او را به بند کشیدهاند. او به ناامیدی و فراق از امیدها اشاره کرده و تصوری از فنا و نابودی جسم و روح خود دارد. در نهایت، شاعر به جستجوی تسکین و آرامش میپردازد و در عین حال از گیر کردن در جهانی که به نظرش آینهای خالی و بیمعناست، ابراز ناراحتی میکند. این شعری است درباره ناتوانی در فرار از سرنوشت و جستجوی معنایی در میان زنجیرهای زندگی.