غزل شمارهٔ ۲۱۸۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
ز سودای چشم تو تا کام گیرم
دو عالم فروشم دو بادام گیرم
شهید وفایم ز راحت جدایم
نه مردم به ذوقی که آرام گیرم
سیه مست شهرت نیام ورنه من هم
چو نقش نگین صبح در شام گیرم
ز بس همتم ننگ تزویر دارد
محالست اگر دانه در دام گیرم
چنین کز طلب بینیاز است طبعم
گدا گر شوم ترک ابرام گیرم
چوشبنم چه لافم به سامان هستی
مگر از عرق صورتی وام گیرم
درین انجمن مشرب غنچه دارم
زنم شیشه بر سنگ تا جامگیرم
زمانی شود خواب عیشم میسر
که چون نقش پا سایه بر بام گیرم
کمند نفس حرص صیاد عنقاست
به این نارسایی مگر نام گیرم
جهان نیست جز اعتبار من و تو
تو تحقیق دان گر من اوهام گیرم
تجاهل سر و برگ هستی است بیدل
همه گر وصالست پیغام گیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و آرزوهای خود صحبت میکند و میگوید که برای چشمِ محبوبش تمام دنیا را میفروشد. او به وفای عشقش اشاره دارد و از جدایی و دوری رنج میبرد. شاعر حس میکند که اگرچه در ظاهر به آرامش و آسایش میرسد، اما در باطن هنوز درگیر تزویر و فریب است. او به خود میگوید که هرچند در جستجوی عشق و وصال است، اما ممکن است حتی در نهایت نتواند موفق شود و به زندگی بیمعنا دچار شود. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که جدایی و ارتباطات در زندگی، اعتبار واقعی ما را تشکیل میدهند. تمام این مفاهیم در بستری از غم و حسرت مطرح میشود.