غزل شمارهٔ ۲۱۸۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سراغ عیش ز عمر نمانده میگیرم
اثر ز آتش در آب رانده میگیرم
رمید فرصت و من غرهٔ خیال که من
سوار توسن برق جهانده میگیرم
سحر گذشت و شب آمد بیا که باز چو شمع
رهی ز یاس به پایان رسانده میگیرم
به وادیی که کشد حرص تشنهکام زبان
عرق ز جبههٔ خجلت دمانده میگیرم
هلاک بوی لبی بودم انتظارم گفت:
غمین مشو بهکنارش نشانده میگیرم
مرا همین سبق از مکتب ادب کافیست
که نام یار به لب نگذرانده میگیرم
زناله تا نفس واپسین یقینم نیست
که دامنکه به دست فشانده میگیرم
به ضبط عمر سبکرو شتابم اینهمه نیست
عنان دو روز دگر هم دوانده میگیرم
گذشتهام به رکابگذشتگان و هنوز
سراغ خود به قفا بازمانده میگیرم
سواد نامه چو صبحم نهان نمیماند
نفس دو سطر هواییست خوانده میگیرم
چو شمع بیدل اگر صد رهم شهیدکنند
دیت زگردن شمشیر رانده میگیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زندگی و گذر زمان میپردازد و احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و سرنوشت بیان میکند. او از حسرتی که در او وجود دارد سخن میگوید و به جستوجو برای خوشی و لذت در زندگی اشاره میکند. شاعر در اینباره تأمل میکند که چگونه زمان سپری میشود و او هنوز به دنبال یافتن خود و عشقش است. همچنین او با تأکید بر تأثیرات عاطفی و احساسی خود، به انتظار و آرزوهایش برای رسیدن به محبوبش اشاره میکند و در نهایت از سرنوشت و حیاتش به عنوان موضوعاتی پیچیده و معنادار یاد میکند. تم شعر در کل حول محور غم، عشق، و گذر زمان میچرخد.