غزل شمارهٔ ۲۱۸۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
اگر ساقی ز موجِ باده بندد رشتهٔ سازم
رساند قلقلِ مینا به رنگِ رفته آوازم
عروجِ خاکساران آنقدر کوشش نمیخواهد
چو گرد از جنبشِ پایی توان کردن سرافرازم
مباش ای آرمیدن از کمینِ وحشتم غافل
کفِ خاکسترم بیبالوپر جمعست پروازم
نگاهِ چشمِ عبرت جوهرِ آیینهٔ یأسم
گسستنها ز پیوندِ جهان تاریست از سازم
نفس تا بال بر هم میفشاند ناله میگردد
ز استغنای نومیدی بلندافتاده اندازم
ز اسرارِ محبت صافیِ آیینهای دارم
که نتواند به جز حیرتنمودن چشمِ غمازم
قدحپیماییِ الفت ندارد رنجِ مخموری
ز بس گردیدهام گردِ سر او نشئهٔ نازم
کمالِ من عروجِ پایهٔ دیگر نمیخواهد
همان خورشید خواهم بود اگر از ذره ممتازم
وبالِ عشرتم یارب نگردد قیدِ خود داری
که من با لغزشِ پا همچو طفلِ اشک گلبازم
هوای نارسا را نیست جز شبنم گریبانی
ز خجلت آشیانسازِ عرق گردیده پروازم
به سامانِ شکستِ رنگِ من خندیدنی دارد
به رنگی ناله سر کردم که کس نشنید آوازم
نیام چون موج جولانجرأتِ آزارِ کس بیدل
شکستی دارم و بر روی خود صد رنگ میتازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر دربارهی عشق، تلاش و عروج انسانی صحبت میکند. او از می و باده به عنوان نماد لذت و آزادی یاد کرده و میگوید که عروج معنوی نیاز به تلاش زیادی ندارد، بلکه به سادگی و حرکت در زندگی وابسته است. شاعر همچنین به مراقبت از خود و عدم غفلت در برابر خطرات اشاره میکند و از ناامیدی و زیباییهای عشق میگوید. او بر این باور است که کمال و رشد انسان به نور و درخشندگی نیاز دارد و در نهایت، از تنهایی و آسیبپذیری اش صحبت کرده و میگوید که هرچند ممکن است رنج ببرد، اما همواره در جستجوی زیبایی و صعود به اوج خواهد بود.