غزل شمارهٔ ۲۱۸۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم
لب خاموش دایم در قفس دارد چو آوازم
چو تمثالم نهان از دیدههای اعتبار اما
همان آیینهٔ بی اعتباربهاست غمازم
نفس گر میکشم قانون حالم میخورد بر هم
چو ساز خامشی با هیچ آهنگی نمیسازم
خیالی میکشد مخمل کدامین راه و کو منزل
سوار حیرتم در عرصهٔ آیینه میتازم
درین گلشن که سامان من و ما باختن دارد
چو گل سرمایهای دیگر ندارم رنگ میبازم
ز شمع کشته داغی هم اگر یابی غنیمت دان
نگاه حیرت انجامم تماشا داشت آغازم
ندارد ذرهٔ موهوم بیخورشید رسوایی
تو کردی جلوه و افتاد بر رو تختهٔ رازم
شدم خاک و فرو ننشست توفان غبار من
هنوز از پردهٔ ساز عدم میجوشد آوازم
ز درد سعی ناپیدای تصویرم چه میپرسی
سرا پا رنگم اما سخت بیرنگ است پروازم
بنازم خرمی های بهارستان غفلت را
شکستن فتنه توفانست و من بر رنگ مینازم
به رنگ چشم مشتاقان ز حیرت بر نمیآیم
همان یک عقده دارم تا قیامت گر کنی بازم
ندانم عذر این غفلت چه خواهم خواستن بیدل
که حسنش خصم تمثالست و من آیینه پردازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات درونی و دشواریهای زندگی خود سخن میگوید. او مانند پرندهای در قفس، احساس محدودیت و بیصدایی میکند و حتی اگر در آینه تصویر خویش را ببیند، آن را بیاعتبار مییابد. در این زیباییهای دنیا، او خود را با مشکلات و دردها میسازد و میفهمد که در نهایت همه چیز بیثبات و دگرگون است. غم و شگفتی او از بیاحساسی و سردرگمی در مواجهه با زندگی و دنیای اطرافش ناشی میشود. در نهایت، شاعر به زیبایی و سرزندگی بهارستان اشاره میکند و میگوید که این زیباییها و رنگها تا زمانی که او در غفلت باشد، برایش بیمعنا هستند.