نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۹۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

شرار سنگم و در فکر کار خویش می‌سوزم

به چشم بسته شمع انتظار خویش می‌سوزم

نمی‌خواهم نفس ساز دل بی‌مدعا باشد

هوا تا صاف‌تر گردد غبار خویش می‌سوزم

فسردن‌گاه امکان را محال است آتش دیگر

چو برق از جرات بی‌اختیار خویش می‌سوزم

اگر آسوده‌ام خواهی به محفل چهره‌ای بگشا

سپندی جای خویش اول قرار خویش می‌سوزم

نمی‌دانم چه آتش بر جگر دارد شرار من

که هر جا می‌شود چشمم دچار خویش می‌سوزم

خرام فرصت‌کارم‌، وداع الفت یارم

به هر دل داغ‌واری یادگار خویش می‌سوزم

درین‌ گلزار عبرت باد در دست است‌ کوششها

عبث همچون نفس رنگ بهار خویش می‌سوزم

نه نور خلوتم نی ساز محفل، شعلهٔ شمعم

به هر جا می‌فروزم بر مزار خویش می‌سوزم

دم نایی به ذوق ناله آسودن نمی‌داند

نفسها در قفای نی سوار خویش می‌سوزم

هوای عالم غفلت تحیر شعله‌ای دارد

که در آغوش خود دور از کنار خویش می‌سوزم

نفس وقف تمناها نگه صرف تماشاها

دماغی دارم و درگیر و دار خویش می‌سوزم

نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدل

که من از شرم سنگ بی‌شرار خویش می سوزم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حالت درونی خود اشاره می‌کند و از احساس سوز و گداز در دل و وجودش سخن می‌گوید. او در انتظار چیزی یا کسی است و در این حال، به نوعی به سوزاندن خود در آتش امید و آرزوها پرداخته است. با وجود اینکه نمی‌خواهد به دیگران آزار برساند، خود را در این آتش می‌سوزاند. شاعر به تضاد عواطف و احساساتی که در دل دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در پس چهره‌ای آرام، آتشی درونش شعله‌ور است. او همچنین به بیهودگی تلاش‌ها و کوشش‌هایش در زندگی اشاره می‌کند و از سختی‌هایی که به دوش دارد می‌نالد. در نهایت، او از دیگران می‌خواهد که به او ننازند چون او در حال سوزش در اثر شرم و ناراحتی خویش است.