غزل شمارهٔ ۲۱۹۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باز از جهان حسرت دیدار میرسم
آیینه در بغل به در یار میرسم
خوابم بهار دولت بیدار میشود
هر چند تا به سایهٔ دیوار میرسم
زین یک نفس متاع که بار دل است و بس
شور هزار قافله در بار میرسم
میخانهٔ حضور خیال نگاه کیست
جام دماغ دارم و سرشار میرسم
نازم به دستگاه ضعیفی که چون خیال
در عالمی که اوست من زار میرسم
ای رنگهای رفته به مژگان غلو کنید
از یک گشاد چشم بهگلزار میرسم
غافل نیام ز خاصیت مژدهٔ وصال
میبالم آنقدر که به دلدار میرسم
هر چند نیست چون ثمرم پای اختیار
راهم به منزلیست که ناچار میرسم
جسم فسرده را سر و برگ طلب کجاست
دل آب میشود که به رفتار میرسم
شبنم به غیر سجده چه دارد به پای گل
من هم در آن چمن به همین کار میرسم
بیدل چنانکه سایه به خورشید میرسد
من نیز رفته رفته به دلدار میرسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسرت و longing برای دیدار محبوب است. شاعر از دنیای حسرت به سوی یار میرود و با هر قدم، امید و شوق در دلش زنده میشود. او توصیف میکند که دلش پر از شور و شوق است و در هر حرکت به سمت محبوب، احساس نزدیکی بیشتری میکند. شاعر همچنین به زیباییهای عشق و آثار آن در دل و جان اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که با وجود موانع، به سوی محبوبش حتماً خواهد رسید. در کل، مضمون شعر به جستجوی عشق و وصال آن و تاثیرات عمیق آن بر روح انسان میپردازد.