غزل شمارهٔ ۲۲۵۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنین ز شرم که گردید سرنگون جامم
که از نگین چو نم از جبهه میچکد نامم
سرشک پرده در حسرت تبسم کیست
برون چو پسته فتادهست مغز بادامم
به خامشی چه ستم داشت لعل شیرینش
که تلخ کرد چو گوش انتظار دشنامم
غبار گشتم و خجلت نفس شمار بقاست
چهگل کنم که ز گردن ادا شود وامم
دمی ز خویش برآیم که چون غبار سحر
شکست رنگ کند نردبانی بامم
چو شمع صبح بهارم چه کار میآید
بسست سایهٔگل بر سر افکند شامم
حیا ز انجم و افلاک پر عرق پیماست
عبث قدح کش گلجامهای حمامم
شرار کاغذ و آسودگی چه امکان است
غبار صید به غربال میدهد دامم
هزار نامه گشودم ز ناله لیک چه سود
کسی ندیدکه من قاصد چه پیغامم
به رنگ شمع گلم بر سر است و می در جام
اگر خیال نسوزد به داغ انجامم
تلاش کعبهٔ تحقیق ترک اقبالست
به تار سبحه نبافی ردای احرامم
ز خاک راه تحیر کجا روم بیدل
که پایمال فنا چون نفس به هرگامم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از احساس شرم و ناتوانی شاعر است. او از افتادن جامش به خاطر شرم سخن میگوید و احساس میکند که نامش همچون نمک از جبههاش میچکد. شاعر در حسرت تبسم دیگران به سرشک پردهای غمگین اشاره میکند و درباره تلخی انتظار و دشنامهایی که به خاطر خاموشی شیرینش میشنود، مینالد. او همچنین درباره احساس خجالت و غبار آلودگیاش از زندگی، و ناامیدی از برطرف شدن این حالات سخن میگوید. شاعر به وضوح از درد و غم خود میگوید و به تلاشهای بینتیجهاش برای برقراری ارتباط و بیان پیغامهایش اشاره میکند. در نهایت، او به فنا و عدم وجود خویش در این دنیا عمیقاً فکر میکند و در حیرت از راه پر از اشتباهات و تیرهای که در پی آن رفته است، قرار دارد.