نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۵۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فع مفتعلن فع مفتعلن فع مفتعلن فع

دوری بزمت در غم‌ و شادی، ‌گر کند این می قسمت جامم

صبح نخندد بر رخ روزم‌، شمع نگرید بر سر شامم

صورت و معنی هیچ نبودن‌، چند زند پروبال نمودن

همچو عرق به جبین تحیر، نقش نگین شد داغ ز نامم

غنچه هم آخر از می رنگش‌، شیشهٔ طاقت خورد به سنگش

دل ز چه شور جنون بفروشد، بوی خیال تو داشت مشامم

نامهٔ من که پیش تو خواند؟ قصهٔ من که به عرض رساند؟

گر جگرم به صد آه تپیدن‌، تا به لبم نرسید پیامم

در نظرم نه رهیست نه منزل‌، می‌گذرم به تردد باطل

شمع صفت ز طبیعت غافل‌، سر به هوا ته پاست خرامم

پستی طالع خفته به ذلت، گشت حصارم ز آفت شهرت

پنبه ز گوش تمیز نگیرد، گر همه افتد تشت ز بامم

داغ تظلم و شکوه نبودم‌، بیهده دفتر ناله گشودم

کرد دماغ زمانه مشوش، دود ندامت هیزم خامم

چون نفس پر و بال گشایی‌، سوخت در آتش سعی رهایی

ریشهٔ کشت تعلق جسمم، از دل دانه دمیدن دامم

گر بتپد پی جمع رسایل‌، ور بزند در کسب فضایل

نیست کسی چو طبیعت بیدل، باب تأمل فهم کلامم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر در مواجهه با عشق و حسرت می‌پردازد. شاعر در دو حالت غم و شادی است و از تبعات عشق و جدایی می‌نویسد. او به زیبایی و زودگذر بودن زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر روزهایش شاد نباشد، عشق او همچنان در دلش زنده است. همچنین، او از بی‌معنایی زندگی بدون عشق می‌گوید و به پیچیدگی‌ها و سختی‌های ناشی از جدایی و فراق اشاره می‌کند. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تلاش برای رهایی از این دردها، همچنان او را به آتش می‌کشد و احساس عدم امید و ناامیدی را در خود حس می‌کند.