نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۵۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا کی ستم‌ کند سر بی‌مغز بر تنم

زین بار عبرت آبله دوشست‌ گردنم

طفلی‌گذشت و رفت جوانی هم از نظر

پیرم‌ کنون و جان به دم سرد می‌کنم

ماضی‌گرفت دامن مستقبل امید

از آمدن نماند به جا غیر رفتنم

دستی که سر ز دامن دلدار می‌کشد

از کوتهی‌ کنون به سر خویش می‌زنم

پایی‌که بودگرمتر از اشک قطره‌اش

خوابیده با شکستگی چین دامنم

از بس که سر کشید خم از قامت رسا

دشوار شد چو حلقه سر از پا شمردنم

صبح نفس نسیم دو عالم بهار داشت

صرصر دمید و زد به چراغان گلشنم

سطری ز مو نماند کنون قابل سواد

دیگر چه باید از ورق عمر خواندنم

پوشیده است موی سفیدم به رنگ صبح

چیزی دمیده‌ام که مپرس از دمیدنم

آن رنگها که داشت خیال این زمان کجاست

افکنده بود آینه در آب روغنم

لبریز کرده‌اند به هیچم حباب‌وار

باده است وقف ساغر اگر شیشه بشکنم

بالیدنم دلیل ز خود رفتنست و بس

صبح جنون رمیدهٔ پرواز خرمنم

گردانده‌ام به عالم عبرت هزار رنگ

شخص خیال بوقلمون سایه افکنم

یارب چه بودم و به کجا رفته‌ام که من

هر گه به یاد خویش رسم گریه می‌کنم

حشرم خوش است اگر به فراموشی افکند

تا یاد زندگی نشود باز مردنم

بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرس

رنگی‌ که رفت و باز نیاید همان منم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و دشواری‌های زندگی است. شاعر به تحولات و گذر زمان اشاره می‌کند و از ستم‌هایی که بر او رفته، رنج می‌برد. او از جوانی و دوره‌های مختلف عمر خود صحبت می‌کند و به پیری و زوال تدریجی وجودش اذعان دارد. شاعر حسرت گذشته را می‌خورد و به یاد می‌آورد که چگونه از جوانی به پیری رسیده و اکنون با تنهایی و ناامیدی دست و پنجه نرم می‌کند. احساساتی چون فراموشی و دلتنگی در او وجود دارد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که زندگی بدون یاد آوری گذشته بیشتر برایش قابل تحمل است. در نهایت، شاعر به واقعیت‌های زندگی و خودشناسی پرداخته و از دوری رنگ و زیبایی‌های گذشته‌اش می‌گوید.