غزل شمارهٔ ۲۲۵۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نشد از سعی تمکین وحشتی آسودگی رامم
تپیدنها چو بسمل ریخت آخر رنگ آرامم
حصاری دارم از گمگشتگی در عالم وحشت
نگردد سنگسار شهرت از نقش نگین نامم
چه سازم با هجوم آبله غیر از زمینگیری
دل خون بستهای پامال میگردد به هرگامم
خط پرگار دارد ریشهٔ تخم کمال اینجا
مبادا پختگی گردد دلیل فطرت خامم
درین گلشن بهار حیرتم آیینهها دارد
اگر طایر شوم طاووسم و، ور نخل، بادامم
ز قید من علایق آب در غربال میباشد
رهایی محضری دارد به مهر حلقهٔ دامم
جنون دارد ز مغز استخوانم شعله انگیزی
به طوف سوختن همکسوت شمع است احرامم
خجالت میکشم ازشوخی اظهارمخموری
ندارم باده تا بال صدایی ترکند جامم
جنون ساز نقط کردم فغانها صرف خط کردم
ولی از سستی طالع کسی نشنید پیغامم
به هر واماندگی ناچار میباید ز خود رفتن
تحیر میشمارد در دل مو گهرگامم
سراغ تیره بختی هم نمییابم به آسانی
بسوزم خوبش را چون شمع تا روشن شود شامم
ز بس بار خجالت میکشم از زندگی بیدل
نگین در خود فرو رفتهست از سنگینی نامم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود درباره وحشت، سردرگمی و جنون میپردازد. او از تلاش برای آرامش و تمکین میگوید اما به نتیجهای نمیرسد و رنگ آرامش از او فاصله میگیرد. شاعر با تعابیری چون «حصاری از گمگشتگی» و «دل خون بسته» نشان میدهد که درگیر مشکلات و دردهای عاطفی است. او به تمایل برای رهایی اشاره دارد، اما در عین حال به آدمی که در قید و بند زندگی گرفتار است اشاره میکند. میگوید به رغم تلاشهایش، صدایش شنیده نمیشود و به نوعی احساس تنهایی و بیکسی میکند. در نهایت، او به سختیهای زندگی و بار خجالت از خود میپردازد و نشان میدهد که به خاطر نام و هویتش، به نوعی در خود فرورفته است.