نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۸۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنم

رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم

بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراد

دل اگر پیدا شود دیر و حرم‌گم می‌کنم

ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ

زیر این پرچم چو شمع آخر علم‌ گم می‌کنم

تشنه‌کام حرص می‌میرد قناعت تا ابد

یک عرق‌ گر از جبین شرم نم‌ گم می‌کنم

دعوی خضر طریقت بودنم آواره‌کرد

اندکی‌ گر کم شود این راه‌کم ‌گم می‌کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسد

آسمان بر سر، زمین‌، زیر قدم‌ گم می‌کنم

رنگ و بو چیزی ندارد غیر استغنا بهار

هر چه از خود گم‌ کنم با او بهم‌ گم می‌کنم

دل نمی‌ماند به دستم طاقت دیدارکو

تا تو می‌آیی به پیش آیینه هم ‌گم می‌کنم

عالم صورت برون از عالم تنزیه نیست

در صمد دارم تماشا گر صنم گم می‌کنم

قاصد ملک فراموشی‌کسی چون من مباد

نامه‌ای دارم ‌که هر جا می‌برم گم می‌کنم

دم مزن از جستجوی شوق بی‌پروای من

هر چه می‌یابم ز هستی تا عدم‌ گم می‌کنم

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر

من‌که خود را نیز تا آنجا رسم ‌گم می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساس گمشده‌گی و دربه‌دری خود را بیان می‌کند. او از اینکه هر چیز را که دارد یا می‌جوید، گم می‌کند، سخن می‌گوید و به این نتیجه می‌رسد که معنی واقعی زندگی را نمی‌تواند پیدا کند. به نوعی، او در تلاش است تا حقیقتی را دریابد، اما در این مسیر، مدام چیزهایی از خود و اطرافش را گم می‌کند. به تصویر کشیدن هوس‌ها و حرص‌ها و همچنین دشواری یافتن آرامش درونی نیز از موضوعات کلیدی شعر است. شاعر نمایانگر این است که حتی وقتی در جستجوی حقیقت و عشق است، خود را هم گم می‌کند و نمی‌تواند به مقصدی برسد. در نهایت، این احساس بی‌قراری و عدم وجود وجودی می‌تواند به گم‌شدن در دنیای بیرون و درون او منجر شود.