غزل شمارهٔ ۲۲۹۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عمرها شد از ادب موج گهر در دامنم
ننگ لغزیدن ندارم پای سر در دامنم
با حلاوت آنقدر جوشیدم از یاد لبی
کارزو چین شد چو بند نیشکر در دامنم
تا عرق باشد نم اشکی دگر درکار نیست
چون جبین شرمساران چشم تر در دامنم
برکمر دارند دامن وحشت آهنگان و من
وحشتی دارم که میبندد کمر در دامنم
میزدم پایی به غفلت فتنهها وا کرد چشم
خفته بود آشوب چندین دشت و در، در دامنم
بیش ازبن نتوان در پرواز گمنامی زدن
کز خجالت ریخت عنقا بال و پر در دامنم
ناامید وحشتم از بیدماغیها مپرس
بس که چیدم نیست از دامن اثر در دامنم
عشق ز افسون نفس هیهات آگاهم نکرد
چنگ زد این خار غم پر بیخبر در دامنم
با فلکگفتم ره صحرای عجزم طی نشد
گفت من هم چون تو حیران سفر در دامنم
در چه سامان است بیدل کسوت مجنون من
تا گریبان در خیال آید سحر در دامنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و درونی خود سخن میگوید. او به مدت طولانی در پی ادب و زیبایی بوده و از لغزش دامن خود در این مسیر شرم ندارد. عشق و غم در زندگی او به خوبی نمایان است و او از تأثیرات آنها بر خود میگوید. همچنین، شاعر ناپایداری و وحشتی که در دل دارد را بیان میکند و از مبارزات درونیاش در سفر زندگی سخن میگوید. او به دنبال پاسخ به سوالاتی دربارهی عشق، خجالت و حبس در خود است و در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی پر از چالش و جستجوست.