نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۹۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم

به پا چو آبله فرسودنست تسکینم

ز محو یاد تو آزار کس چه امکان است

مژه ندید گرانی ز خواب سنگینم

به اختلاط هوس سخت مایلم یارب

سریشمی ‌نکند غفلت‌ شلایینم

چو شمع راحتم از پهلوی ضعیفیهاست

پر است از پر رنگ شکسته بالینم

هزار شکر که آخر ز حسن سعی وفا

حنای پای تو گردید اشک رنگینم

ز نقش پای تو بوی بهار می‌آید

بیاکه جبهه نهم برزمین وگل چینم

تپیدن دل من جوهر چه آینه است

که می‌روم ز خود و جلوهٔ تو می‌بینم

به آستان تو عهد غبار من اینست

که‌ گر سپهر شوم جز به خاک ننشینم

نه نقش پایم و نی سایه اینقدر دانم

که خاک راه توام خواه آن و خواه اینم

هوس به لذت جاهم نکرد دعوت حرص

مگس نداد فریب از لعاب شیرینم

به پایداری صبرم فلک ندارد دست

به نشتر رگ خارا کمر کشد کینم

نهفته در سخنم انفعال مضمونی

که لب چو جبهه عرق می‌کند به ‌تحسینم

به رنگ جوهر آبی ‌که در گهر سوزد

غبارگشته‌ام اما بجاست تمکینم

مبرهن است ز آثار نام من بیدل

که غره نیستم از زمرهٔ مساکینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و عاشقانه شاعر اشاره دارد. شاعر از ادب و ناتوانی خود سخن می‌گوید و به تأثیر یاد معشوق بر خود اشاره می‌کند. او به شدت تحت تأثیر عشق است و می‌خواهد از زندگی روزمره و مشکلات رهایی یابد. شاعر در تشبیهاتی زیبا، عشق را شمعی می‌داند که او را روشن نگه می‌دارد، در حالی که در گیرودار هوس به سر می‌برد. او از زیبایی‌های معشوق و عطر بهار ناشی از آن صحبت می‌کند و به وفاداری و صبر خود اشاره دارد. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که باوجود مشکلات، هیچ‌گاه از عشق و یاد معشوق دور نخواهد شد و همواره به پای او خواهد بود.