غزل شمارهٔ ۲۳۰۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
وقت استکنیمگریه با هم
ای شمع شب است روز ما هم
دوریم جدا زدامن یار
چون دست شکسته از دعا هم
هستی چقدر رعونت انشاست
سرها دارد چو شمع پا هم
تا زندگیت نفس شمارست
رو چون نفس از خود و بیا هم
زینگرد نشسته در زمینست
چیزیست چو صبح بر هوا هم
خونم چه نشان دهد زدستی
کایینه نگیرد از حنا هم
گر سر نکنم نیازتسلیم
چون اشک که بشکند کلاهم
از کوشش نارسا مپرسید
ما را نرساند تا به ما هم
هر جا بردیم نقب راحت
دیدیم بجا نبود جا هم
بر جوهرتیغ خم منازبد
سر میفکند قد دو تا هم
خاری ندمید ازین بیابان
مژگان طلب است خواب پا هم
بیدل چو عرق وفا سرشتان
آیند ز عبرت از حیا هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس درد و غم مشترکی اشاره میکند که در دوستی و عشق جاری است. او به جدایی و فراق از یار اشاره میکند و میگوید که زندگی شبیه شعلهای است که در دل شب روشنایی میبخشد. شاعر به غم و تلاشهای بیسرانجام در زندگی اشاره دارد و میگوید که در جستجوی آرامش و وصال است. او از بیابان تنهایی گلایه دارد و به سختیهایی که بر سر راهش قرار دارد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت وفا و عبرت از گذشته اشاره میکند.