نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۰۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ هم

بی فیض نیست گوشهٔ دل‌های تنگ هم

ساز طواف‌ دل نه همین جوهر صفاست

دارد هوای خانهٔ آیینه زنگ هم

بیگانگی ز طور غزالان چه ممکنست

ما را که چشمکی‌ست ز داغ پلنگ هم

اضداد ساز انجمن یک حقیقتند

مینا ز معدنی ا‌ست که آنجاست سنگ هم

در گلشنی که عرض خرام تو داده‌اند

محمل به دوش بوی ‌گلست آب و رنگ هم

خلقی به یاد چشم تو زنار بسته است

کفری به این‌ کمال ندارد فرنگ هم

تشویش بال و پر مکش ای طالب فنا

این راه قطع می‌شود از پای لنگ هم

تا آبیار مزرع جمیعتت کنند

آتش فکن به خرمن ناموس و ننگ هم

فرداست ربط الفت ما باد برده است

مفت وفاق‌ گیر درین عرصه جنگ هم

صد رنگ جانکنی‌ست درین‌ کوچه نام را

آسان نمی‌رسد سر یاران به سنگ هم

گویند در بساط وفا عجز می‌خرند

ای اهل ناز یاد من دل به چنگ هم

بیدل اگر به دست رسد گوهر وصال

باید وطن گرفت به ‌کام نهنگ هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌ها و احساسات مرتبط با عشق و بهار می‌پردازد. شاعر به بوی بهار و رنگ‌های زندگی اشاره دارد و به عمق دل‌ها و احساسات انسانی توجه می‌کند. او از جدایی و بیگانگی سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که عشق و دوستی از حقیقت‌های مهم زندگی هستند. همچنین، با نگاهی به دنیای مادی و عدم وفاداری‌ها، لحظات ناپایدار زندگی را مورد نقد قرار می‌دهد. در نهایت، شاعر با تأکید بر اهمیت عشق واقعی و تلاش برای وصال، به جستجوی محبت و پیوندهای عاطفی دعوت می‌کند.