نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۰۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

خوشا عهدی‌ که غم‌ کوس تسلی می‌زد و دل هم

به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم

درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر دارد

شلایین‌تر ز صد خارست دامنگیری‌ گل هم

به افسون نفس عمری فلکتاز هوس بودم

کنون دیدم‌ کزین جرأت ندارم راه در دل هم

به ذوق جستجوی لیلی عبرت نقاب ما

مگو مجنون بیابانی است‌، صحرایی‌ست محمل هم

زمینگیری ندارد بهرهٔ راحت درین وادی

چو تار شمع اینجا جاده پرداز است منزل هم

غرورکیست سرمشق دبیرستان نومیدی

که دارد کج‌کلاهی‌ها شکست فرد باطل هم

کف خاکستر پروانهٔ ما این نظر دارد

که برق شمع اگر این است خواهد سوخت محفل هم

به تصو‌یر خیال ای آینه زان جلوه قانع شو

همان تمثال خواهی دید اگر گشتی مقابل هم

غباری نیست بیتابی‌ کزین حیرتسرا جوشد

به هر کمفرصتی اینجا دماغی داشت بسمل هم

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل

توان برداشتن از خاک راهت نقش بیدل هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تامل در رابطه با زمانه و تجربیات عاشقانه خود می‌پردازد. او به یاد عهدی می‌افتد که در آن غم و خوشی در کنار یکدیگر قرار داشتند و دلش به زحمت نتوانسته است دانه‌ای از ذوق بکارید. شاعر از سختی‌های زندگی و تعلقات عاطفی سخن می‌گوید و بیان می‌کند که با وجود تمایل به عشق و هوس، در عمل جرئت ورود به دل دیگری را ندارد. او از جستجوی لیلی و نبودن در بیابان عشق که به تنهایی می‌انجامد، سخن می‌گوید و زندگی را به جایی بی‌راحتی تشبیه می‌کند. در انتها، شاعر به سرنوشت پروانه و شمع اشاره می‌کند، بیانگر این مفهوم که عشق و زیبایی می‌تواند به سوز و سوختن بینجامد. او به تلاش برای درک واقعیات و پیدا کردن آرامش در دنیای پر از حیرت و تردید اشاره می‌کند و در نهایت به قابلیت تغییر سرنوشت و برداشت از آن تاکید می‌کند.