نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۴۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم

یک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم

کس درین محفل زبان‌دان گداز دل نبود

چون سپند از خجلت عرض تمنا سوختیم

نشئهٔ تحقیق ما را شعلهٔ جواله‌کرد

گرد خودگشتیم چندانی‌که خود را سوختیم

حال هم وهم است از مستقبل اینجا دم مزن

آتش ما شد بلند امروز و فردا سوختیم

در چراغان وفا تأثیر شوق دیگر است

خواب درچشم تماشا سوخت تا ما سوختیم

یک قدم وحشت ادا شد گرمی جولان شوق

همچو برق از جادهٔ نقش‌ کف پا سوختیم

اضطراب شعله‌ ی ما داغ افسردن نداشت

چون نفس از خواهش آرام دلها سوختیم

در دیار ما جو شمع از بسکه قحط درد بود

تا شود یک داغ پیدا جمله اعضا سوختیم

از نشان و نام ما بگذرکه ما بیحاصلان

دفتر خود یک قلم در بال عنقا سوختیم

صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم

شمع خود در هرکجا بردیم خود را سوختیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به حسرت و اندوهی عمیق اشاره دارد که شاعر از سوختن و رنج‌های ناشی از عشق و وفا به تصویر می‌کشد. او از سوختن دل‌ها و احساسات فردی و جمعی سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که در این محفل کسی زبان دل‌سوز ندارد. شاعر به زحمت و ناآرامی‌های خود در عشق و زندگی اشاره می‌کند و این احساسات را با شعله و آتش مقایسه می‌کند. او به این نکته می‌رسد که در سختی‌ها و دوری‌ها، تمام وجودش دچار سوختگی و درد می‌شود و در نهایت از بی‌حاصلی خود در زندگی و عشق می‌گوید. شعرتحت تأثیر وفا و شوق است و در نهایت نشان می‌دهد که انسان‌ها در جستجوی محبت و رضایت، گاهی خود را می‌سوزانند.