غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم
دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم
عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم
ریخت قدرت بال و پر تا گرد این دامان شدیم
جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیست
از چه یارب تشنهٔ این درد بیدرمان شدیم
راحتی گر بود در کنج خموشی بوده است
بر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم
بیحجاب رنگ نتوان دید عرض نوبهار
پیرهنکردیم سامان هر قدر عریان شدیم
مشت خاک تیره را آیینهکردن حیرت است
جلوهایکردیکه ما هم دیدهٔ حیران شدیم
از چراغ ما ز هستی دامنی افشاند عشق
بیزبان بودیم داغ شکر این احسان شدیم
آتش ما از ضعیفی شعلهای پیدا نکرد
چون چراغ حیرت از آیینهها تابان شدیم
در عبادتگاه ذوق نیستی مانند اشک
سجدهایکردیم و با نقش قدم یکسان شدیم
دردسرکمتر چه لازم با فنون پرداختن
عالمی سودای دانش پخت و ما نادان شدیم
بسکه ما را شعلهٔ درد وداع از همگداخت
آب گشتیم و روان از دیدهٔ یاران شدیم
در تماشایت علاج حیرت ما مشکل است
چشم چون آیینه تا واگشت بیمژگان شدیم
احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است
همچو خورشید از لباس عاریت عریان شدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ تجربیات انسانی است که در مسیر زندگی با چالشها و دردها مواجه میشود. شاعر به بیتکلفی و سادگی در زندگی اشاره میکند و میگوید که در تلاش برای یافتن معنا و ارزش، به احساس کمقدری و ناکامی دچار شده است. او به زیبایی و ناپایداری زندگی اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه انسانها در جستجوی درد و درمان، ممکن است به وادی حیرت و سردرگمی بیفتند. در ادامه، شاعر به قدرت عشق و زیباییهای درونی اشاره کرده و از این که چگونه این احساسات میتوانند ما را به سمت نور و درک عمیقتری هدایت کنند، سخن میگوید. به طور کلی، شعر به بررسی عمیقترین احساسات انسانی و چالشهای وجودی پرداخته و بر تحول و دگرگونی درونی تأکید میکند.