نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

جغد ویرانهٔ خیال خودیم

پر فشان لیک زیر بال خودیم

شمع بخت سیه چه افروزد

آتش مردهٔ زگال خودیم

رنگ کو تا عدم بگرداند

عالمی رفت و ما به حال خودیم

غم اوج‌، حضیض جاه‌ کراست

عشرت فقر بی‌زوال خودیم

کو قیامت چه محشر ای غافل

فرصت اندیش ماه و سال خودیم

دور ما را نه سبحه‌ای‌ست نه جام

گردش رنگ انفعال خودیم

باده در جام و نشئه مخموری

هجر پروردهٔ وصال خودیم

بحر در جیب و خاک لیسیدن

چقدر تشنهٔ زلال خودیم

غیر ما کیست حرف ما شنود

گفت‌وگوی زبان لال خودیم

دوری از خود قیامتست اینجا

بی‌تو زحمت‌کش خیال خودیم

شمع آسودگی چه امکانست

تا سری هست پایمال خودیم

از که خواهیم داد ناکامی

بیدل بیکسی مآل خودیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تبیین حالتی از ناامیدی و تنهایی می‌پردازد. شاعر خود را به عنوان جغدی که در ویرانه خیال خود زندگی می‌کند، معرفی می‌کند و به تماشا و پرسش از بخت سیاه و ناکامی‌های زندگی می‌پردازد. او احساس می‌کند که در جهانی پر از ناامیدی و فقر، هیچ چیز نمی‌تواند امیدی به او بدهد. شاعر از دوری و غفلت مردم به حال خود گله می‌کند و می‌گوید که به رغم تمام دردها و عذابی که می‌کشد، همچنان در جستجوی یک پیوند، حتی اگر به صورت خیالی، باقی مانده است. در نهایت، او همچنان در جستجوی معنا و امکان‌های بهتر است، اما احساس بی‌کسی و ناکامی او را رنج می‌دهد.