غزل شمارهٔ ۲۳۷۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خیز کز درس دویی سر خط عاری گیریم
جای شرمست ز آیینه کناری گیریم
دست و پاهای حنا بسته مکرر کردید
بعد ازین دامن بیرنگ نگاری گیریم
نیستی صیقل آیینهٔ رحمت دارد
خاکگردیم و سر راه بهاری گیریم
تا توان سینه به بوی گل و ریحان مالید
حیف پایی که درین دشت به خاری گیریم
عمرها شد نفس سوخته محملکش ماست
برویم از قدم ناقه شماری گیریم
زندگی آب شد از کشمکش حرص و هوا
چند تازبم پی سگ که شکاری گیریم
بنشینیم زمانی پس زانوی ادب
انتقام از تک و دو آبله واری گیریم
ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقیست
پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم
دامن دشت عدم منتظر وحشت ماست
کاش از تنگی این کوچه فشاری گیریم
دل سنگین ره صد قافله طاقت زده است
پرگرانیم بیا تا کم باری گیریم
رحم بر بی کسی خویش ضرور است ضرور
مژه پوشیم و سر خود بهکناری گیریم
خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل
مگر از هستی موهوم غباری گیریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تأمل درباره وضعیت زندگی و مشکلات بشر میپردازد. او از افرادی میخواهد که از دنیای فریبنده و مادی فاصله بگیرند و به درون خود نگاهی کنند. او به تلاطمهای زندگی، حرص و نیازهای کاذب انسانها اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که زندگی واقعی در آرامش و سادگی است. شاعر به نیاز به همدلی و رحم بر بندگان خدا اشاره میکند و در نهایت به بیمعنایی دنیا و فریبهای آن پرداخته و خواستار توجه به حقیقت و معانی عمیقتری از زندگی است.