غزل شمارهٔ ۲۳۸۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
شررواری ز فرصت رو نمای خویش میجویم
نگاه واپسینم خونبهای خویش میجویم
به غیر از خانمانسوزی مقامی نیست عاشق را
چو آتش گوشهٔ داغی برای خویش میجویم
خرابیهای دل بیدام امیدی نمیباشد
شکست طرهٔ او از بنای خویش میجویم
چو شمع کشته سامان تلاشم کم نمیگردد
سرگم کرده اکنون زیر پای خویش میجویم
توان در صافی آیینه عرض نقشها دیدن
جهانی از دل بیمدعای خویش میجویم
به گردون گر رسم زان آستان سر برنمیدارم
به هرجایم همان خود را به جای خویش میجویم
بهارستان بیرنگ محبت رنگها دارد
به داغت بسکه ممنونم رضای خویش میجویم
ضعیفی تاکجاها بست خم بر دوش عریانی
که من از اطلس گردون ردای خویش میجویم
طلب عجز و تمنا یاس و من از سادهلوحیها
ز دامان تو دست نارسای خویش میجویم
از افسون جرسها محملی پیدا نشد بیدل
کنون آواز پایش در صدای خویش میجویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و آرزوی عشق سخن میگوید. او به دنبال فرصتی برای ابراز عشق و در جستجوی ارزش و هویت خویش است. شاعر به عواطف خود اعتراف میکند و بیان میکند که جز عذاب و سوختن دل، چیزی بهدست نمیآورد. او از ویرانیهای درونی خود مینالد و تلاش میکند تا در جهانی که به نظر بیرحم میآید، جایگاهی پیدا کند. تلاش میکند تا در دل عشق و محبت رنگی ببیند، اما همواره در جستجوی معنایی برای وجود خود است. در نهایت، شاعر از بیپناهی و ناامیدی خود صحبت میکند و به دنبال نجات از این وضعیت است.