نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۱۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می‌روم هر جا به ذوق عافیت اندوختن

همچو شمعم زاد راهی نیست غیر از سوختن

زخم دل از چاره‌ جوییهای ما بی‌پرده شد

این گریبان سخت رسوایی کشید از دوختن

شعله گر ساغر زند از پهلوی خار و خس است

بیش ازین روی سیه نتوان به ظلم افروختن

این چمن‌گر حاصلی دارد همان دست تهی‌ست

تا به کی چون غنچه خواهی رنگ و بو اندوختن

دل اگر ارزد به داغی مفت سودای وفاست

یوسف ما منفعل می‌گردد از نفروختن

جاده‌گر پیچد به خویش آیینه‌دار منزل است

می‌کند شمع بساط دل نفس را سوختن

تار و پود هستی ما نیست بی پیوند خاک

خرقهٔ صبحیم بر ما چشم نتوان دوختن

اضطرابم عالمی را کرد پامال غبار

خاک مجنون را نمی‌بایست وجد آموختن

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست

داغ دل ‌گر نیست آتش می‌توان افروختن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها به بررسی درد و رنج‌های زندگی و جست‌وجوی آسایش می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که مثل شمع باید بسوزد تا روشنایی ببخشد و به همین خاطر از سوختن فرار نمی‌کند. زخم‌های دل او ناشی از کوشش‌های بی‌پایان در زندگی است و این زخم‌ها به وضوح نمایان شده‌اند. همچنین، او به بی‌فایده بودن تلاش‌ها برای جلب عشق و زیبایی اشاره می‌کند و این که در نهایت، دل اگرچه به عشق می‌ارزد، اما زخم‌خورده می‌شود. او از پیوند زندگی با خاک و دنیای مادی سخن می‌گوید و بیان می‌کند که بدون عشق و وجود محبوب، باید به سوختن ادامه دهد. شاعر در نهایت به اضطراب و غبار زندگی خود اشاره می‌کند و بی‌قراری‌اش را ابراز می‌دارد.