غزل شمارهٔ ۲۴۲۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به وادیی که فروشد غبار ما ننشستن
ز گرد باد رسد تا بهنقش پا ننشستن
به کیش مشرب انصاف از التفات نشاید
رسیدن از دل و در چشم آشنا ننشستن
من و تو زاهد ازین کوچه هیچ صرفه نبردیم
ترا گداخت زمینگیری و مرا ننشستن
خدا به مرکز تشویش راحتم بنشاند
که گرد صبحم و نقشم نشسته با ننشستن
ز اختلاط بد و نیکم آستان ندامت
به خون نشاند ازین جرگهام جدا ننشستن
مآل کوشش یاران دربن بساط چه دارد
به باد رفتن و بر محمل رضا ننشستن
به پا رسید سر شمع و وانماند ز وحشت
نبرد سعی نشستن زگرد ما ننشستن
چو نالهای که سر از بندهای نی به در آورد
نشستهایم به چندین مقام تا ننشستن
سراغ خواب فراغت نداد هیچکس اینجا
مگر به سایهٔ دیوار مدعا ننشستن
در ین بساط غرض چیست قدردانی غربت
چو حلقه بر در کس با قد دوتا ننشستن
بس است اینقدر از اختراع همت بیدل
غبار گشتن و بر مسند هوا ننشستن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به موضوعاتی چون فاصله گرفتن از دنیای مادی و تمایل به آرامش روحی میپردازد. شاعر بیان میکند که در تلاش برای رهایی از غبار دنیا و ناملایمات، هیچگاه نمیتواند در آرامش حقیقی بنشیند. او به این نکته اشاره دارد که در جستجوی انصاف و حقیقت، نمیتوان به آرامش رسید و بیفایده است که در این کوچهها قدم بزنیم. مضمون غزل نشاندهندهی ناامیدی از تلاش در برابر مشکلات و تلاطمهای زندگی است و در نهایت به این نتیجه میرسد که نباید به مادیات وابسته بود و باید به عمق وجودی خود و آرامش درونی توجه کرد.