غزل شمارهٔ ۲۴۲۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن
تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن
به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر
به دامن از حیا دور است پای لنگ نشکستن
کفی خاکی و افسون نفس داده است بر بادت
کلاه ناز تا کی بر چنین اورنگ نشکستن
امل چون ریشه در خاکم نداد آرام سحر است این
به منزل خفتن و گرد ره و فرسنگ نشکستن
به وهم ای کاش میکردم علاج بی دماغیها
رسا شد نشئهٔ یاس از خمار بنگ نشکستن
نگردد هیچکس یارب ستم فرسای خودداری
درین کهسار دارد نوحه بر هر سنگ نشکستن
درین گلشن که وحشت دست در آغوش گل دارد
چرا چون غنچه دامان تو گیرد تنگ نشکستن
به جام عیش امکان عمرها شد سنگ میبارد
تو هم زین عالمی تا چند خواهی رنگ نشکستن
سلامت از دل افسرده خونها میخورد بیدل
ندامت میکشد زین ساز بی آهنک نشکستن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات عمیق و ناامیدی از دست رفتن زیباییها و عشق میپردازد. شاعر به غبار رنگ و پای لنگ اشاره دارد که نشاندهنده ناتوانی و کهنگی است. او از وضعیت خود و روزگارش گلایه دارد و تأکید میکند که در این دنیای پر از درد و حسرت، امید و آرامش به راحتی حاصل نمیشود. در این گلشن پر از وحشت و سکوت، اشعار به تنهایی و فقدان عاطفی اشاره دارند و شاعر با بیان عواطفش، به نوعی از ناتوانی در درمان دردهای خود رنج میبرد. در نهایت، او از طبیعت و از دنیا میپرسد که چرا این زخمها و احساسات منفی به گونهای ادامه دارد.