نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هم‌عنان آهم، آشوبِ جهان خواهم شدن

پیرو اشکم محیط بیکران خواهم شدن

دل ز نیرنگ تغافل‌های او مأیوس نیست

ناز می‌گوید که آخر مهربان خواهم شدن

چون سحر زخمم سفارشنامهٔ گلزار اوست

قاصدِ خون‌ گر نباشد خود روان خواهم شدن

نرگسش را گر چنین با تیره‌روزان الفت است

بعد ازین چون مردمک یک سرمه‌دان خواهم شدن

پیش خورشیدش مرا از صبح بودن چاره نیست

هر کجا او ماه باشد من کتان خواهم شدن

من که از خود رفتنم دشوار می‌آید به چشم

محرم طرز خرام او چه‌سان خواهم شدن

دستگاه ناتوانان جز تظلم هیچ نیست

چون نفس بر خویش اگر بالم فغان خواهم شدن

بی‌دماغ فرصتم سودایی اقبال کیست

تا هما آید به پرواز استخوان خواهم شدن

خانهٔ جمعیتم بی‌آفت وسواس نیست

تا کجاها خوابِ چشمِ پاسبان خواهم شدن

می‌کشم عمری‌ست بیدل خجلت نشو و نما

در عرق مانند شمع آخر نهان خواهم شدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با احساساتی عمیق از عشق و درد سخن می‌گوید. او می‌خواهد به موجودی سرشار از عشق و شور و شوق تبدیل شود و در عین حال از نیرنگ و بی‌توجهی معشوق مأیوس نیست. شاعر به زیبایی‌ها و زخم‌های خود اشاره می‌کند و از چگونگی درک و تجربه عشق صحبت می‌کند. او از چالش‌های زندگی، ضعف‌ها و ناامیدی‌هایش می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش را با تمام تلخی‌ها و شادی‌ها ادامه خواهد داد و به یک سرزمین جدید از احساسات و تجربیات خواهد رفت.