نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۰۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

از هوا پروردگان نوبهار وحشتم

چون سحر از یکدگر پاشیدن است اجزای من

ناتوانیهای موجم کم نمی‌باید گرفت

رو به ناخن می‌کند بحر از تپیدنهای من

یکسر مویم تهی ازگریه نتوان یافتن

چشمی و ‌اشکی است همچون شمع‌ سر تا پای من

گاه اشک یأس وگاهی ناله عریان می‌شود

خلعت دل در چه‌کوتاهی ‌ست بر بالای من

شبنم وحشت‌کمین الفت‌پرست رنگ نیست

چشمکی دارد پری درکسوت مینای من

بسکه جولانگاه شوقم اضطراب آلوده است

جاده یکسر موج سیلابست در صحرای من

سایه در دشتی‌که صد محمل تمنا می‌کشد

می‌روم از خویش و امیدی ندارم وای من

سیر دیر و کعبه جز آوارگیهایم نخواست

شد هواگیر از فشار این مکانها جای من

بی‌رخت آیینهٔ نشو و نماگم‌کرد و سوخت

چون نگه در پردهٔ شب‌، روز ناپیدای من

سرکشیدنهای اشکم‌، غافل از عجزم مباش

آستان سجده می‌آراید استغنای من

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم

این‌ گهر بوده‌ست بیدل حاصل دریای من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیدل دهلوی به توصیف حالاتی از جنون، اضطراب و احساس تنهایی شاعر می‌پردازد. شاعر در فضای سرد و وحشت‌زای خودش، با اشاراتی به طبیعت و عناصر آن، از تنگی و بی‌قراری در درونش سخن می‌گوید. او بین اشک و ناله، امید و یأس در نوسان است و به جستجوی خود و معانی عمیق‌تر زندگی می‌پردازد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که تمامی این احساسات و تجربیات، بخشی از وجود او هستند و این دردها و شوق‌ها، هویت او را شکل می‌دهند.