غزل شمارهٔ ۲۵۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به پیری الفت حرص و هوس شد آینهٔ ما
بهار رفتکه این خار و خس شد آینهٔ ما
به حکم عجز نکردیم اقتباس تعین
همین مقابل مور و مگس شد آینهٔ ما
به باد سعی جنون رفت رنگ جوهرتسکین
چنینکه تاختکه نعل فرس شد آینهٔ ما؟
فغانکه بوی حضوری نبردکوشش فطرت
چوصبح طعمهٔ زنگ نفس شد آینهٔ ما
بهکام دل مژه نگشود سرگرانی حیرت
ز ناتمامی صیقل قفس شد آینهٔ ما
گذشت محمل نازکه از سواد تحیر؟
کهعمرهاست شکست جرس شد آینهٔ ما
به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن
همین بس استکه تمثالرس شد آینهٔ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مرور زمان و تغییرات زندگی اشاره میکند. او به سن پیری و ناخوشایندیهای آن میپردازد و به تغییرات ظاهری و روحی در خود اعتراف میکند. بهار به سراغش نیامده و مشکلات و موانع روزگار او را تحت فشار قرار داده است. او از ناکامیها و بلاتکلیفیهایش مینالد و حسرت لحظات زودگذری را میخورد که نتوانسته از آنها بهرهبرداری کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که فهم واقعی زندگی و رازهای آن برایش دست نیافتنی است و تنها یادگار او از این تجربیات، تجلیاتی است که در آینه وجودش به جا مانده است.