نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۳۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

خم قامت نبرد ابرام طبع‌ سخت‌کوش من

گران شد زندگی اما نمی‌افتد ز دوش من

تسلی کشته‌ام چون مو‌ج گوهر لیک زین غافل

که خاکست اینکه می‌نوشد زبان بحر نوش‌ من

غم عمر تلف گردیده تا کی بایدم خوردن

ز هر امروز شامی دارد استقبال دوش من

چنین دیوانهٔ یاد بناگوش‌ که می‌باشم

که گوش صبح محشر پنبه دارد از خروش من

گریبان بایدم چون گل درید از لب‌گشودن‌ها

ز وضع غنچه حرف عافیت نشنید گوش من

چه می‌کردم اگر بی‌پرده می‌کردم تماشایت

ترا در خانهٔ آیینه دیدم رفت هوش من

نشاندن نیست آسان همچو موج‌ گوهر از پایم

محیط ازسرگذشت آسود تا یکقطره جوش من

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که ‌گرد سرمه فریادی است از وضع خموش من

قیامت بود اگر خود را چنین آلوده می‌دیدم

مرا ازچشم خود پوشید فضل عیب پوش من

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل

سحر در جیب می‌آید تبسم‌گلفروش من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات و تجربیات دشوار زندگی خود سخن می‌گوید. او با نگاهی عمیق به بار زندگی و فشارهای آن اشاره می‌کند، در حالی که سعی دارد تسلی و امیدی در دل بیابد. شاعر به غم و رنج عمر اشاره می‌کند و از ناپایداری زمان یاد می‌کند. او به عشق و زیبایی می‌اندیشد و از عشقش به معشوق سخن می‌گوید که در آن احساساتی چون دیوانگی و شگفتی وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حتی در میان درد و غم، زیبایی و عشق می‌تواند به او آرامش دهد.