نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۵۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فلک نبست ره صبح لاابالی من

پلگ داغ شد از وحشت غزالی من

به نقص قانعم از مشق اعتبارکمال

دمید نقطهٔ بدر از خط هلالی من

خم بنای سجودم بلندیی دارد

که چرخ شیشه بچیند به طاق عالی من

دماغ چینی اقبال موی بینی کیست

جنون فقر اگر نشکند سفالی من

کسی فسانهٔ ابرام تا کجا شنود

کری به‌گوش جهان بست هرزه نالی من

به ناله روز کنم تا ز خود برون آیم

قفس تراش برآمد شکسته بالی من

در انتظارکه محوم‌که همچو پرتو شمع

نشسته است ز خود رفتنم حوالی من

گدای خامشم اما به هر دری که رسم

کریم می‌شنود حرف بی‌سوالی من

طلسم من چو حباب آشیان عنقا بود

نفس پر از دو جهان کرد جای خالی من

به هر چه ‌گوش نهی قصهٔ پریشانی‌ست

تنیده است بر آفاق شیر قالی من

فروغ ‌کوکب عشاق اگر به‌این رنگ است

به اخگری نرسد تا ابد زگالی من

چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید

به هیچ فصل نموهای پایمالی من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به درد دل و احساساتی عمیق اشاره دارد. شاعر از ناکامی‌ها و ناامیدی‌های خود سخن می‌گوید و از نبود روشنایی و امید در زندگی‌اش می‌نالد. او در قالب استعاره‌ها و تصاویری همچون «قفس» و «خواب» به توصیف احساساتی چون تنهایی و بی‌رمق بودن می‌پردازد. شاعر به جستجوی راهی برای رهایی از این بی‌حالی و غم است و در عین حال بر روی موضوعاتی چون عشق و آرزو نیز تأکید می‌کند. در نهایت، او یادآور می‌شود که هرچه گوش بدهی، داستان پریشانی در اطرافش است و به نظر می‌رسد که زندگی هیچ‌گاه رنگی از خوشی و امید نخواهد دید.