غزل شمارهٔ ۲۵۷۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر قناعت را توانی داد سامان نگین
پشت ناخن نیز دارد در کفت شان نگین
ای حباب از خود فروشی شرم باید داشتن
یک نفس فرصت نمیارزد به بهتان نگین
دوش همت چند زیر بار منت خم شود
مفت آن خاتم که نپسندید احسان نگین
نیست ممکن از طلسم خودفروشی جستنت
نقش نتواندکشیدن پا ز دامان نگین
هر چه نومید است در رفع جنون دستگاه
هرکه را ره نیست در چاک گریبان نگین
گر همین سازگرفتاریست بال اشتهار
دام هم در راه ما چیدهست دکان نگین
جوهر اقبال نقد هرتنک سرمایه نیست
فلس ماهی تا کجا نازد به سامان نگین
جز به نرمی منتفع نتوان شد از ارباب جاه
موم شو تا باج گیری از درشتان نگین
سستی طالع ز بس افسردگی دربار داشت
نام ما هم سر به سنگ آمد زدامان نگین
ای نفس سرمایه اقبالت فریبی بیش نیست
چون هوا از شبنمش بندند پیمان نگین
بیدل ازگل کردن نامش گریبان میدرٌد
نقش چون تار نظر در چشم حیران نگین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمجید از قناعت و انتقاد از خودفروشی میپردازد. شاعر در ابتدا به قناعت اشاره میکند و از داشتن و به دست آوردن ارزشها بدون وابستگی به دیگران سخن میگوید. او هشدار میدهد که هرگونه فریب و خودفروشی به جز بیارزشی نتیجهای ندارد و حتی چیزهای ظاهراً با ارزش نیز ممکن است به دردسر یا تحقیر منجر شوند. همچنین به مشکلات و سختیهای معاشرت و بیداری از خواب غفلت اشاره میکند و در نهایت نوید میدهد که تنها با نرمی و تدبیر میتوان از قدرتهای ظاهری بهره برد. شاعر در نام بیدل نیز به چالشهای خود و تلاش برای شناخته شدن اشاره میکند، و در نهایت رمز و راز زندگی و سرنوشت را در دست تقدیر میداند.