غزل شمارهٔ ۲۵۷۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام او
چو نگین نشدکه فرو روم به خود از خجالت نام او
سخن آب گشت و عبارتی نشکافت رمز تبسمش
تک وتاز حسرت موج می نرسید تا خط جام او
نه سریکه سجده بناکند نه لبیکه ترک ثناکند
بهکدام مایه اداکند عدم ستمزده وام او
سر خاک اگربه هوا رسد چونظرکنی ته پا رسد
نرسیدهام به عمارتیکه ببالم از در و بام او
به بیانم آن طرف سخن به تامل آنسوی وهم و وظن
ز چه عالممکه به من ز من نرسیده غیرپیام او
تک و پوی بیهده یافتم به هزار کوچه شتافتم
دری از نفس نشکافتمکه رسم بهگرد خرام او
به هوا سری نکشیدهام به نشیمنی نرسیدهام
ز پر شکسته تنیدهام به خیال حلقهٔ دام او
نه دماغ دیدهگشودنی نه سر فسانه شنودنی
همه را ربوده غنودنی بهکنار رحمت عام او
زحسد نمیرسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی
تو معلم ملکوت شو که نهای حریف کلام او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، به بیدادگری و نارسایی عواطف انسانی در برابر عظمت و ذکر الهی اشاره دارد. شاعر از احساس شرمندگی و ناتوانی خود در بیان محبت به خدا سخن میگوید و میگوید که هیچ زبانی قادر به بیان عظمت خداوند نیست. او به دنبال درکی عمیقتر و نزدیکتر به خداوند است، اما با هر تلاشی که میکند، به دنیای مادی و محدودیتهای خود میرسد. احساس حسرت و ناامیدی در او وجود دارد؛ بر این باور است که حتی در فضاهایی که به جستجوی خدا میپردازد، به درک واقعی او نمیرسد. در نهایت، او به عدم کامل بودن خود در رسیدن به عرش واقعی و درک معنوی اشاره میکند و دنیای مادی را حاوی محدودیتهایی میبیند که او را از عروج به حقیقت بازمیدارد.