غزل شمارهٔ ۲۵۹۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای پرفشان گرد نفس چندی شرار سنگ شو
ناقدردان راحتی بر خود زبان ننگ شو
جولان چه دارد در نظر غیر از تلاش درد سر
یک ره پس زانوی خم بنشین و عذر لنگ شو
فریاد کوس و کرنا میگویدت کای بیحیا
زبن دنگدنگ روز و شب گر کر نگشتی دنگ شو
همت نمیچیند غنا بر عشوهٔ پا در هوا
چون صبح گرد رفتهای گو یک دو دم اورنگ شو
میدان قدر این و آن دیدی زمین و آسمان
گر کهنهات خواهی گران با ذرهای همسنگ شو
گلچینی باغ یقین گر نیست تسکین آفربن
اوهام را هم کم مبین خود روی دشت بنگ شو
شوق جنونتاز ترا کس نیست تا گیرد عنان
یکچند منزل در قدم گرد ره و فرسنگ شو
بر معرفت نازیدنت دور است از فهمیدنت
چون عکس نتوان دیدنت آیینه گو هر رنگ شو
آیینهداران جنون دارند یک عالم فسون
هرچند جهل آیی برون سرکوب صد فرهنگ شو
ای بوی موهومی چمن کم نیست سیر وهم ظن
باری به ذوق پر زدن هنگامهساز رنگ شو
بیدل به یاد زلف او گر نالهای سر میکنم
تسلیم گوشم میکشد کای بیادب خود چنگ شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به نقد زندگی و تلاشهای بیثمر میپردازد. او به شنونده توصیه میکند که از زندگی راحت و بیدردسر فاصله بگیرد و به جستجوی حقیقت و ارادهای عمیقتر بپردازد. او بر این نکته تأکید میکند که زندگی صرفاً به خاطر زحمت و تلاش معنی پیدا میکند و نباید به ظواهر بیاهمیت توجه کرد. شاعر به تلاشی برای درک عمیق و حقیقتی فراتر از ظاهر دعوت میکند و از سرکوب جهل و ویرانی تصورات غلط سخن میگوید. در نهایت، او خود را در اثر عشق و یاد محبوب غرق مییابد و به نالهای برمیخیزد که نیاز به توجه و فهم عمیقتری دارد.