غزل شمارهٔ ۲۵۹۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
از شمع بزم مقصود نی شعلهایست نی دود
باید پری به هم سود پروانه سوختن کو
ما را برون آن در پا در هوا خروشیست
آنجاکه خلوت اوست امکان یاد منکو
چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی
هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو
افسانه گرم دارد هنگامهٔ توهم
از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو
خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند
هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو
صورتپرستی از خلق برد امتیاز معنی
هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو
آیینهداری وهم برق افکن شعور است
از شمع اگر بپرسی میکند انجمنکو
عمر و شرار یکسر محملکش وداعند
ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو
سر رشتهای ندارد پیچ و خم تعلق
از طرهام نشان ده تا گویمت شکن کو
تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند
آوارهگرد یأسم یارب نصیب من کو
بیدل لباس هستی تاکی شود حجابت
ای غرهٔ تعین آن خرقهٔکهنکو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس غربت و دوری از وطن میپردازد. شاعر به بلبلان وطن میگوید که اگرچه ما پرواز میکنیم، اما به هیچ وجه به چمن و سرزمین خود نزدیک نیستیم. در این شعر، هنر و زیباییهای زندگی در سایه غم و فقدان معنا قرار دارد. شاعر اشاره میکند که رقص و مستی در قید هستی بیمعناست و آزادی واقعی در شکستن قفس و پرواز کردن است. او به جستجوی حقیقت و فراتر رفتن از ظاهر و توهمات اشاره میکند و از جریانات دنیا و تعلقات مادی به ستوه آمده است. در نهایت، شاعر از خداوند درخواست میکند تا به او بینشی عطا کند و او را از این حجاب هستی رها کند.