غزل شمارهٔ ۲۶۴۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
کجا خلوت و انجمن دیدهای
تو شمعی همین سوختن دیدهای
ز رنگیکه جز داغش آیینه نیست
چو طاووس خود را چمن دیدهای
به وهم حسد باختی نور دل
چراغی ندیدی لگن دیدهای
که صیقل زد آیینهٔ عبرتت
که او بودی امروز و من دیدهای
جنون بر شعورت نخندد چرا
که گم کرده را یافتن دیدهای
به عمر تلف کرده حسرت چه سود
زمین بر زمین ریختن دیدهای
به ترکیب پیری چه دل بستن است
خم طاقهای کهن دیدهای
زمرگ کسانت چه عبرت چه شرم
چو نباش عرض کفن دیدهای
اقامت تصورکن و آب شو
گر از خانه بیرون شدن دیدهای
ز اسباب، خاشاک بر دل مچین
اگر زحمت رُفتن دیدهای
به در زن چو موج از کنار محیط
که رنج سفر در وطن دیدهای
کسی داغ عبرت مبادا چو شمع
ز رفتن مگو آمدن دیدهای
سحر خواندهای گرد آشفته را
حیاکن که بر خویشتن دیدهای
به صبح قیامت مبر دستگاه
چو بیدل نفس را سخن دیدهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مسائل فلسفی و انسانی میپردازد. او از خلوت و جمع، شعلههای وجود انسان و تناقضهای زندگی سخن میگوید. به مرور زمان و تاثیرات آن بر انسان اشاره میکند و از حسرتها و عبرتهای زندگی یاد میکند. شاعر بر اهمیت آگاهی و بیداری در برابر واقعیات زندگی تاکید دارد و از افسوسهای گذشته و پیری میگوید. او در نهایت به بیثمری حسرت و ضرورت درک معنای واقعی زندگی اشاره میکند و از شنونده میخواهد که به جوانب مختلف زندگی و مرگ توجه کند و با نگاه عبرتآمیز به آنها بنگرد.