نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۵۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بر اوج بی‌نیازی اگر وارسیده‌ای

تا سر به پشت پا نرسد نارسیده‌ای

ای نردبان طراز خمستان اعتبار

چون نشئه تا دماغ به صد جا رسیده‌ای

این ما و من ترانهٔ هر نارسیده نیست

حرفت ز منزلیست که گویا رسیده‌ای

کو منزل و چه جاده خیالی دگر ببند

ای میوهٔ رسیده به خود وارسیده‌ای

فهمیدنی‌ست نشو نمای تنزلت

یعنی چو موی سر به ته پا رسیده‌ای

واماندنی شد آبلهٔ پای همتت

پنداشتی به اوج ثریا رسیده‌ای

در علم مطلق این همه چون و چرا نبود

ای معنی یقین به چه انشا رسیده‌ای

داغیم ازین فسون که درین حیرت انجمن

با ما رسیده‌ای تو و تنها رسیده‌ای

خلقی به جلوهٔ تو تماشایی خود است

گویا ز سیر آینهٔ ما رسیده ای

فکر شکست توبهٔ ما نیست آنقدر

مینا تو هم ز عالم خارا رسیده‌ای

هرجا رسی همین عملت حاصلست و بس

امروز فرض کن که به فردا رسیده‌ای

ای کاروان واهمهٔ غربت و وطن

زان کشورت که راند که اینجا رسیده‌ای

بیدل ز پهلوی چه کمالست دعویت

مضمونکی به خاطر عنقا رسیده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی موضوعاتی چون بی‌نیازی، رسیدن به مقام‌های بلند و درک عمیق از زندگی می‌پردازد. شاعر با اشاره به حالات و احساسات انسانی، از شخصی می‌خواهد که اگر به اوج بی‌نیازی رسیده، به درک واقعی آن برسد و بفهمد که فقط ظاهر مسائل را نبیند. او به ویژگی‌هایی مثل رشد و تنزل در زندگی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که تحقق هر چیزی نیاز به تلاش و درک عمیق دارد. در پایان، شاعر اشاره می‌کند که به تنهایی می‌توان به مقام‌ها رسید و این روند، به معنای واقعی زندگی و تحقق درونی انسان‌هاست.