غزل شمارهٔ ۲۶۷۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر درین قحط سرایت نکند نان مددی
نه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی
سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دل
گر ز ناخن نشود کار به دندان مددی
ای غنی تا اثر انجم و افلاک بجاست
کس نمیخواهد از اقبال تو چندان مددی
در قناعت همه اسباب به زیر قدم است
مور این دشت نخواهد ز سلپمان مددی
اینقدر باز نگردد در تشویش سوال
ازکریمان نرسد گر به گدایان مددی
صحبت بیخردان آفت روحانی بود
آه اگر نوح نمیدید ز توفان مددی
حیف از آن بیخبری چندکه با قدرت جاه
خاک گشتند و نکردند به یاران مددی
فصل بیحاصلی اشک تریها دارد
سنگ شد ابر اگر کرد به نیسان مددی
اشک بیرونقی بخت سیه نپسندید
داشت این شام هم از فیض چراغان مددی
گل این باغ جنون حوصلهای میخواهد
بیدل از چاک ضرور است به دامان مددی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع قحطی و کمبودها میپردازد و در بیان ناکامیها و دردهای خود از عدم یاری و کمک دیگران گلایه میکند. او از غنیها میخواهد که از اقبال و ثروت خود بهرهبرداری کنند و از قناعت و نیازمندی دیگران غافل نشوند. همچنین تأکید میکند که بیخبری و بیعملی میتواند به بروز مشکلات روحانی منجر شود. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که برای زندگی بهتر و برقراری ارتباط واقعی، باید از دیگران یاری گرفت و در کنار هم به پیشرفت و رفع نیازها پرداخت. شعر به طور کلی از ناامیدی و فراموشی افراد نسبت به یکدیگر سخن میگوید.