نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۹۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

گره گشایی ناخن کشد به سر خاری

میان آگهی و راحتست بیزاری

ز جوهر آینه‌ها راست دام بیداری

دمیده است ز زنجیر بال وحشت موج

بود رهایی ما در خور گرفتاری

کسی مباد اسیر شکنجهٔ افلاس

که آدمی به سر دار به زناداری

ز لوح سایه جز این حرف سر خطی ندمید

که پایمال جهانند اهل بیکاری

چو برگ لاله سیاهی ز داغ ما نرود

به چشم اختر ما نیست رنگ بیداری

بقدر تفرقهٔ دل شکفتن آهنگیم

جنون بهاری ما داشت رنگ دشواری

مقیم عالم تسلیم باش و راحت ‌کن

بلند و پست جهان سایه است همواری

چنان مباش‌ که در چشم مردم از حسدت

مژه به کژدمی افتد، نگه کند ماری

چو گل بهار نشاطت دلیل بیدردی‌ست

خوش آنکه خون شوی و رنگ درد برداری

چو ذره هستی من ‌کاش بی‌نشان بودی

خجل ز نیستی‌ام کرد هیچ مقداری

به گریه عرض رموز وفا مبر بیدل

برات دیده مکن فضلهٔ جگر خواری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی چون بیکاری، رنج و احوالات انسانی می‌پردازد. شاعر به عجز و ناامیدی در برابر مشکلات اشاره می‌کند و از زنجیرهای رنج و گرفتارهای زندگی سخن می‌گوید. او تأکید دارد که فرد نباید اسیر فقر و مشکلات باشد و از سایه‌های بیکاری احساس خفگی کند. همچنین به وجود بی‌نیازی در دل انسان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که انسان باید در سختی‌ها صبور باشد و به راحتی زندگی نداشته‌اند. در نهایت، شاعر از بی‌اعتباری وجود خود و تلاش برای انتقال رمز وفا و محبت در زندگی یاد می‌کند و به مخاطب خود می‌گوید که نباید در برابر دوراهی‌های زندگی تسلیم شود.